تبلیغات
طنز 2015 - مطالب مطالب خواندنی
 
درباره وبلاگ


سلام به تمامی دوستان عزیز


ما هر روز برای شما چند مطلب در وبلاگه خودمون میگذاریم


بعدشم ما نه توهین میکنیم نه کاره زشتی
اگه وبلاگ ما غلط املایی داشت به مدیر پیغام بدید

ما تو وبلاگمون تبلیغات داریم لطفا پیام تبلیغات هم بدید

با تشکر مهران






مدیر وبلاگ : مهران خان محمدی
نظرسنجی
شما از 10نمره به وبلاگه ما چه نمره ای میدهید؟؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
طنز 2015
***********بهترین طنز ها ************
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : مهران خان محمدی
زن مثل ویروس می‌مونه، وقتی وارد زندگیت بشه، جیبت رو اسكن می‌كنه، لبخند رو دیلیت می‌كنه، مخت رو ادیت می‌كنه، برنامه‌هات رو دانلود می‌كنه، آخرش هم هنگ می‌كنی!










نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : ئم طنز، آدم طنز، طنز، طنز طنز،


چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : مهران خان محمدی
اگه خواستی یکی همیشه دوستت داشته باشه،
اگه میخوای تنهات نذاره،
بهت وفادار بمونه،
ازدواج نکن،
سگ بخر! 









نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : ئم طنز، آدم طنز، طنز، طنز طنز،


سه شنبه 5 بهمن 1389 :: نویسنده : مهران خان محمدی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

 

 

 

 





نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : خواندن خونه، همه چی،


یکشنبه 15 اسفند 1389 :: نویسنده : مهران خان محمدی
زن به شوهر میگه : ببینم حقوق این ماهت کجاست ؟ 

 زن: بذار جیباتو بگردم!
 
زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) : پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟! 

مرد (با گریه) : به خدا تو جیبام نیست!
 
زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش!

مرد: امون نمیدی بهت بگم که
زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر 
دوست دارم!  




نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها :


یکشنبه 15 اسفند 1389 :: نویسنده : مهران خان محمدی

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار 
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!





نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها :